تبليغاتX
خودم

ما در کلبه فقیرانه خود نوایی نداریم

 جزعشق و وفا کلامی نداریم

اکنون که عاشق ره یاریم

جز ناله بی درد صدایی نداریم

ما معشوقه بگفتیم درد

او بخندید گفت که ما حال نداریم

 

 

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در شنبه 1388/04/27 ساعت | لینک ثابت |
امروز به عکسهای دوران کودکی ام نگاه میکردم اشکهایم مرا دور کرد از رمان حال انگار بچه شده بودم دلم میخواست بابا الان بود میدید که دخترش بهش خیلی احتیاج داره می خواد که باشه ولی نیست......

بابام چه زود پیر شد و رفت انگار همین دیروز بود که .....

ثانیه عادت کردن که نیستی بابا ولی دل دخترت نمی خواد

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در شنبه 1388/04/27 ساعت | لینک ثابت |

 

بارالها! درتنهاترین تنهائیم تنهام گذاشت - ای خدابه

 حق تنهائیت

درتنهاترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار .........

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در شنبه 1388/04/27 ساعت | لینک ثابت |


امید

نمي دانم چه در دست هاي آينده است ، امّا مي دانم آينده در دست چه کسي است !

اين تنها آدم بزدل است که وقتي هنوز اميدي هست ، تسليم مي شود .

اميد داشتن يعني باور به اين که خدا درست در لحظه ي مناسب وارد عمل خواهد شد .

اميد داشتن حفظ اين باور است که خدا ، چيز بهتري براي ما مقدّر کرده است ؛

و ما بايد دست به دست

او دهيم تا به تحقّق اراده اش نائل شويم .

مطمئن باش که " تو مي تواني " !

به زندگي چنگ بزن .

اميد داشته باش .

دست به دامان خدا شو .

خورشيد بار ديگر خواهد درخشيد.

خدايا به خاطر سه چيز سپاسگزارم

دادن هايت و ندادن هايت و گرفتن هايت

دادنهايت را نعمت

ندادنهايت را رحمت

گرفتنهايت را حکمت مي دانم.

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در یکشنبه 1388/04/21 ساعت | لینک ثابت |


مزد یک دلاری؟!

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزا ران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌ زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان Joshua Bell (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،

اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در یکشنبه 1388/04/21 ساعت | لینک ثابت |

دليل اينکه نمي خنديد آن نيست که پير شديد، شما پير مي شويد

 چون نمي خنديد

 


ديروز قدرت در عضله بود ، امروز در پول و فردا در فکر

 


زندگي مثل بادکنک در دست کودکيست که ترس ترکيدنش،

 لذت داشتنش را از بين مي برد

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در یکشنبه 1388/04/21 ساعت | لینک ثابت |

می دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در چهارشنبه 1388/04/10 ساعت | لینک ثابت |

  

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است

 يک جور احتياج داشتن مفرط

 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است

روزگاریست کسی در زندگیم پیدا شده که حس میکنم دوستش دارم ...

 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !

 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !

 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :

 -  چرا منو دوست داری ؟

 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد

 و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،

 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،

 شنیدن نفسهای هوسناک ،

 و لذت بردن از یک گناه .

 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد

 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است

 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند

 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست

 يا آدم ها خيلی احمق شده اند

 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم

 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم

 و اين عميقا تاسف بار است .

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در چهارشنبه 1388/04/10 ساعت | لینک ثابت |

نیمیدونم از چی باید بنویسم ثانیه ها می گذره و من به روز بودنم نزدیک میشم و این اولین سالی که پدرم کنارم نیست بچه تر که بودم همیشه چشم دنبال این بود که ببینم بابام بهم تبریگ میگه ولی الان فقط می خواهم حس کنم کنارم ولی رفت و من امسال بدون پدرم متولد میشم، بدون اون آرزو میکنم، بدون اون میرم به یه سال جدید چقدر سخته که بدون پشت بری جلو.

امسال آرزو میکنم هر سال شب تولدم پدر خوابت ببینم....  

دوستت دارم بی نهایت

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در شنبه 1388/03/23 ساعت | لینک ثابت |

بازی سیاست شروع شده !

من اهل سیاست نیستم ولی با بازی سیاست بزرگ دارم شدم.

قصه بس درازی که کسی نیمیدونه از کجا شرزع شده و به کجا ختم می شه مثل همون یکی بود یکی نبود خودمونه که همیشه اگه برا بچه ها تعریفش میکردیم آخرش به یه خواب کودکانه میرسیم اگه برا بزرگا تعریف کنی می گن پس نتیجه می گیریم که این قصه پیامش این بود که که باید خوب باشی تا بمونی!

آیا واقعاٌ ما پیام قصه سیاست و مثل داستانهای کودکی می تونیم بشنویم؟

یکی میاد می گه می تونم و می گذره ولی....

یکی میاد می گه من می خوام بسازم ولی به ویرونی میرسه...

یکی میاد می گه من می خوام با من باشید یا که نه من با شما یاشم ولی به آخر که میرسه می گه این ساکم رفتم که رفتم...

حالا قضاوت با ماست بدون اینکه بتونیم حکم صادر کنیم نشستیم یا تو رنگ سبز دنبال آرامشیم یا که دست به سینه به پرچم نگاه می کنیم نیمدونم که بلاخره کی ....

ای بابا داشتم چی می گفتم اصلاٌ ولش کن بهتر که برم ببینم که میشه یه کیلو صداقت بخرم یا نه ببینم شکلها تو ذهنم یه منحنی ساخته برا یه بازی هفت سنگ...

نوشته شده توسط نسا اللهیاری در سه شنبه 1388/03/19 ساعت | لینک ثابت |